سرم رو که کمی هم درد گرفته بود بالا آوردم و با ترس به مانع روبروم نگاه کردم.
- عبدالله تو معلومه امروز چیکار میکنی؟
اصغر داداش در حالی که نگاه معنی داری بهم کرد ادامه داد:
- فکر کردی متوجه کارهات نیستم عبدالله؟ شب میخوام باهات صحبت کنم، پسر من سیزده ساله که دارم با این مردم کار و زندگی میکنم، میفهمی چی میگم؟ امشب میخوام برات یه سری مسائل رو بشکافم تا دچار شبهه نشی.
بعد بدون اینکه منتظر واکنش یا جوابم بمونه روشو برگردوند و رفت که بره.
نمیدونم چرا اما یه لحظه توی دلم آشوب شد. اصغر داداش عزیز من بود و از من چهارده سالی بزرگتر بود، بچه اول سید و سادات محسوب می شد و برای همه خانواده قابل احترام و دوست داشتنی بود. مرد زحمتکش و سرد و گرم چشیده ای بود که دونه دونه آبجی ها رو با همون دستهای پینه بسته و زحمتکشش عروس کرده بود و به خونه بخت فرستاده بود، دعای خیر همه پشت سرش بود اما زمونه باهاش بد تا کرد به عبارتی ساده تر یعنی از بد روزگار توی زندگی زناشویی یه شکست خورده محسوب می شد. زمانی که اون بیست و هشت سالش بود زنش هیجده سال سن داشت و روزی که اون سی و هشت سالش شد، دیگه زن بیست و هشت ساله ای نبود که بهش بگیم عروس خانواده.تنها برادرم بود و من بهش خیلی مدیون بودم.
زن داداش زهرا، همون زنی که بچه محل حبیب آقا محسوب می شد، یه دختر روستازاده بود که یه روزی مثل بقیه دخترهایی که به مزرعه میومدن برای کار به مزرعه های اجاره ای ما اومد و با دلبری های گاه و بیگاهش کاری با دل اصغر داداش کرد که داداش شبها زیر نور ماه می نشست و نی لبکش رو میذاشت رو لبش و نوای پرسوز و گدازی رو در فضا پراکنده می ساخت. این ماجرای عاشقانه خیلی زود به وصلت ما با خانواده زهرا منجر شد و زهرا خانم رامسری شد عروس خانواده.
سالها گذشت و عروسک ما زن بزرگی شد و درس خوند و دانشجو شد وبه اصطلاح دانشگاهی شد و کم کم اصغر داداش به چشمش یه کشاورز ساده و معمولی و بی سوادی بود که ازش ده سال بزرگتره، اصغر داداش شوهری بود که نه بلد بود لباسهای مد روز بپوشه و نه میتونست حرفهای قشنگ عاشقانه براش بزنه و شبها قبل رفتن توی رختخواب برای لحظات عاشقونشون شمع روشن کنه. عروسک ما بعد چند سال با وجود یه دختر پنج ساله احساس کرد که اصغر داداش اون مرد رویایی که خیال می کرد نیست،احساس کرد مسیر رو اشتباهی اومده و اصغر داداش برای اون مرد ایده آلش نیست. داداشم براش کم بود، اون دیگه حالا یه دختر روستایی که تابستونها توی زمین شالی کار میکرد نبود و فراموش کرد که چه کسی اون رو به اونجا رسونده و روزها برا ی زندگیشون عرق میریزه تا پول شهریه دانشگاه آزاد خانم رو دربیاره و شبها بچه داری می کنه تا اون دختر روستایی درس بخونه و بشه خانم پرستار، بشه لیسانس، بشه تحصیلکرده اجتماع.
اما حیف که ما آدمها فراموشکاریم، ما آدمها زود خوبی های دیگران رو از خاطر میبریم و فراموش میکنیم که کی بودیم و از کجا اومدیم! زهرا هم یکی از همون تازه به دوران رسیده هایی بود که نه قدر شناس بود و نه قانع...
از گوشه و کنار به اصغر داداش میرسوندن که زهرا با دکترها و همکاراش روابط غیر عادی داره اما اصغر داداش اینقدر دل پاک بود که باور نمی کرد زهرا چنین انسانی باشه و هر وقت کسی جرأت میکرد و بهش میگفت صحنه غیر طبیعی دیده تنها جواب اصغر داداش بهش این بود که تا خودم به چشم نبینم باور نمیکنم.
هیچوقت یادم نمیره روزی رو که اصغر داداش به چشم دید. اون روز یکی از روزهای سیاه زندگی همه ما بود. روزی بود که هنوز هم که هنوزه نمیتونیم هضمش کنیم. شاید طبیعی این بود که یه تفنگ برداره و یه گلوله توی سر زهرا خالی کنه اما تنها کاری که کرد این بود که هانیه دخترشون رو از زهرا بگیره و بهش بگه به سلامت. اصغر داداش از اون به بعد به همه آدمها بد بین شد، شکاک و بد دل شد، عصبی و زود جوش شد. اصغر داداش بعد اون دیگه اصغر داداشی که میشناختیم نشد. کمر سید جلو دوست و فامیل خم شد، سید خانم سکته کرد و تا مدتها گوشه بیمارستان افتاد و من سکوت، مثل همیشه سکوت...
حالا اصغر داداش میخواست بهم چی بگه؟ اصلاٌ چی دیده بود که بهم شک کرد و حرف حسابش چی بود؟
اینقدر فکرم درگیر این اما و اگرها شده بود که نفهمیدم کی شب شد. شب توی اتاق کوچک گلی سر سفره شام نشسته بودیم و من با بی میلی با عدسی که سید خانم درست کرده بود بازی بازی میکردم، اتفاق و حرف امروز به کلی اشتهای منو کور کرده بود و لذت همصحبتی با صدیقه به شدت کمرنگ شده بود. اصغر داداش که متوجه این حالت من شده بود رو کرد و بهم گفت:
عبدالله شامت رو بخور میخوام دو تایی بریم بیرون توی این هوای خوب یه چرخی توی شالیزار بزنیم.
بعد یواشکی یه چشمک بهم زد و یه لبخند گوشه لبش نقش بست. این حالتش کمی بهم قوت قلب داد و از اون حالت اضطراب خارج شدم. بعد شام اصغر داداش نگاهی بهم انداخت و آروم زیر لب گفت میرم بیرون منتظرتم، زود لباس بپوش بیا.
شب زیبایی بود، قرص کامل ماه در آسمان خودنمایی میکرد و مشت مشت ستاره در آسمان میدرخشید، نسیم خنکی صورتمون رو نوازش میداد و عطر شبدرهای وحشی که زیر پاهامون لگد مال شده بودند توی فضا میپیچید. صدای شُر شُر آب از کنار نهر به گوش می رسید و به این سمفونی زیبای طبیعت جلای خاصی میبخشید. اصغر داداش دستش رو به سمت جیب پیراهن نخ نما شده اش برد و یه نخ سیگار چروکیده و خم شده از جیبش به بیرون کشید و بدون اینکه نگاهم کنه به سرعت روشن کرد. به همراه خروج اولین بازدم دود سیگار صدای اصغر داداش هم با دود به سمت من مسیرشو پیدا کرد و اولین کلمات اینجوری توی گوشم نجوا کرد.
- عبدالله، داداش، آدم باید توی زندگی یا قوچ باشه شاخه بزنه، یا میش باشه دنبه بجنبونه...ولی آدمهایی مثل ما، نه قوچیم و نه میش. اگه میش م هستیم اصلاً دنبه نداریم... دهنمون مثه یه چاه تاریک و بی انتها همیشه خدا برای روزی باز مونده. یه مشت زارع بدختیم که زراعتمون هم زراعت نیست. کسی رو نداریم که حرفمون رو بفهمه. کسی نیست که جایی کارمون لنگ شد به دادمون برسه...
بعد پیشانی بلندشو چینی داد و زل زد توی چشمم نگاه کرد و با آرامش خاصی گفت:
عبدالله، میدونی اینها رو کی فهمیدم؟ زمانی فهمیدم که زن سابقم رو با فاسقش دیدم و جز اینکه دو دستی محکم بکوبم توی سرم کار دیگه ای از من برنیومد. زهرا رفت و من موندم با یه دختر پنج ساله که مدام بهونه مادرشو میاورد و شباهت بی نظیری که به مادرش داشت مثل سوهان روح آزارم میداد، هنوزم میده اما اون طفل معصوم چه گناهی داره! ما بد بودیم، جفتمون بد بودیم، منی که نخواستم مثل اون بشم و اونی که نخواست مثل من بمونه، عبدالله ما جفتمون بد بودیم، توی نابودی یه رابطه هر دوطرف مقصر هستن و فقط تنها چیزی که این وسط وجود داره همون قضیه درصد تقصیر طرفهاست، یکی ده درصد یکی دیگه هم نود... گاهی هم پنجاه پنجاه، اصلاً چه فرقی میکنه! مهم اون طفل معصومه که بدون تقصیر شده قربونی دو نفر آدم مقصر.
نمیخوام این چیزها رو مدام تکرار کنم وباعث آزار خودم و دیگران بشم اما من، منه اصغر که یه آدم بی سوادم اینو خوب فهمیدم که برای ازدواج باید فرهنگ دو نفر با هم بخونه، باید مفهوم بد و خوب در فرهنگشون یکسان باشه. منه اصغر امروز بعد تحمل اونهمه بدبختی و سرشکستگی فکر میکنم که توی قلب همه آدمها یه سری تار وجود داره که اگه بلرزه آدم رو عاشق میکنه، همون بهتر که هیچوقت نلرزه...
عبدالله ما با مردم اینجا خیلی فرق داریم، درسته اینها هم مازنی هستن اما مازندرانی بودن فقط یه اسم توی شناسنامه هاشونه، همه چیشون گیلانیه، زبونشون، فرهنگشون، شکل و قیافشون، غذاهاشون و از همه مهمتر اینکه خودشون هم معتقدن که گیلانی هستن و هیچ سنخیتی با ما ندارن...
کمی گیج شده بودم و اصلاً معنی حرفهای اصغر داداش رو نمیفهمیدم، برای چی داشت این حرفها رو به من میزد و منظورش از گفتن این حرفها چی بود؟ اما سکوت کردم تا داداش حرفهاشو ادامه بده تا ببینم آخرش به کجا ختم میشه.
اصغر داداش تند تند به سیگارش پُک میزد و لحظه به لحظه لحن صداش جدی تر می شد، حس میکردم به نوعی خشونت و عصبانیت هم با صحبتش قاطی شده.
- آره عبدالله، مردم اینجا با ما فرق دارن، اینها به همه چی ما حسودی میکنن، به کارخونه هایی که توی منطقه ما وجود داره و اینجا نیست به تحصیلکردهای ما به رشد شهرهای شرق و مرکز استان و به اینکه اونها خیلی از مرکز دور هستن و بهشون توجه نمیشه، عبدالله مردم اینجا مردمان تنبل و تن پروری هستن که حتی عرضه کار روی زمین های خودشون رو هم ندارن و ما باید از کیلومترها دورتر بیاییم و زمینهاشون رو اجاره کنیم و براشون زراعت کنیم. اگه یه سال تهرانی ها برای تفریح و گردش نیان اینجا اینها به نون شب محتاج میشن، اینها جز کرایه دادن ویلا به تهرانی ها و جور کردن بساط عرق و ورق و بی ناموسی برای مسافرها هیچ هنر دیگه ای ندارن، اگه باز هم مثل اون سال که برف سنگینی اومد و مرکباتشون سوخت، باز هم مثل همون سال برف بیاد این مردم هیچ هنری ندارن که ازش پول دربیارن. مسافر که نباشه اینها یه مشت آدم بیکار و بی مصرف هستن که به هیچ اخلاقیاتی هم پایبند نیستن. عبدالله شاید باورت نشه اینها اینقدر بی عرضه هستن که توی تمامی شهرهای غرب رو هم بگردی به اندازه تعداد انگشتهای دست مکانیک و صافکار و نقاش درست و حسابی ماشین نمیتونی پیدا کنی و برای اینکارها باید بیان سمت ما تا منت ما رو بکشن که ما براشون اینکارها رو بکنیم. خودشون هم خوب همه اینها رو میدونن و برای همین به هوش و استعداد ما حسودیشون میشه و با ما خوب نیستن. داداش من چند سال به قول خودشون زاما یا همون داماد این مردم بودم و مثل کف دست با فرهنگ و روحیاتشون آشنا هستم و میدونم چه مردمی هستن. داداش اینها رو نگفتم که بگم آدمهای بد یا خوبی هستن نه، اصلاٌ اینها رو گفتم که بگم همه این مسائل ریشه توی فرهنگشون داره، همون فرهنگی که از تجاوز روسها تا به امروز با برخی مفاهیم توی فرهنگشون ریشه زده و ما رو از مردم این منطقه جدا کرده.
اصغر داداش که دیگه از شدت ناراحتی صورتش سرخ شده بود و پلک چشمش هم شروع به پریدن کرده بود دستش رو گذاشت روی شونه من و گفت:
صدیقه رو سه سالی میشه که میشناسم، نگاه به ظاهرش نکن یه خورده خل وضعه. حبیب هر سال میاد و از من میخواد که بهش کار بدم. چاره ای هم نیست، حبیب مالکه زمین ماست و دلم نمیخواد هر سال با یه مالک جدید طرف حساب باشم، در ثانی حبیب شاید آدم جلفی باشه اما آدم بدی نیست. امروز دیدمت که باهاش صحبت میکردی، اینو گفتم که گفته باشم این زن مخش سه کار میکنه. حواستو جمع کن داداش، من خیر خواهتم و تو هم اینو خوب میدونی.
اصغر داداش این جمله آخر رو با یه غیض خاصی دوبار پشت سرهم تکرار کرد و گفت: بهم قول بده این مدت اینجا هستیم کاری نکنی که بعداً نشه درستش کرد، قول میدی؟
راستش وقتی اسم صدیقه رو آورد اولش خیلی جا خوردم اما خودمو جمع و جور کردمو سرم رو آهسته بالا گرفتم با صدای خفیفی گفتم چشم، اصغر داداش هم مکثی کرد و نگاهی توی چشمام کرد بعد آروم دستشو گذاشت روی شونمو گفت دمت گرم و مثل شبح توی تاریکی محو شد و من دیگه صدای پاهاشو نشنیدم.
عادل تو نمیدونی توی چه برزخی گیر افتاده بودم، مدام حرفهای داداش تصویر می شد و جلو چشمم رژه میرفت، مدام چیزهایی رو که گفته بود توی مغزم مرور میکردم و با خودم میگفتم یعنی واقعاً صدیقه خله؟ دیوونس؟ اصلاً چه لزومی داشت که اصغر داداش اینقدر از فرهنگ و خصوصیات مردم اینجا برام گفت؟ چرا نمیخواد من با صدیقه صحبت کنم؟
توی همین فکرها بودم و داشتم دنبال یه جواب توی ذهنم برای اینهمه سئوال بی جواب میگشتم که احساس کردم دست یکی رو شونه هامه و توی تاریکی شب تمام موهای بدنم سیخ شد...
ادامه دارد...
بعد نوشت:
روزی دوستی بهم گفت تو از چه کسانی بیشتر از همه بدت میاد، اون روز هر چی فکر کردم شخص یا قشر خاصی به ذهنم نرسید اما امروز با موردی رو برو شدم که با اطمینان کامل میگم من از هر چی مهندس عمران پیر بدم میاد چون این مهندسهای عمران که پیر میشن اکثرشون دماغ سر بالا و مغرور میشن و هر چی مهندس جوان میبینن میخوان نصیحتش کنند و بهش بگن تو چیزی بارت نیست. در این مکان به جرأت اعلام میکنم هر چی مهندس عمران پیر و پولدار توی زندگیم دیدم موجود بسیار نچسب و مزخرفی بوده. امیدوارم جناب مهندس ح بیاد وبمو بخونه تا بدونه چه نظری در مورد برخوردشون با زیر دستهاشون دارم. مردک تو هر وقت تونستی یه موس دستت بگیری بشین مهندسهای جوان رو مسخره کن...
خوشم میاد بدیهیات رو همیشه طوری مطرح میکنی که انگار کشف بزرگی کردی. مهندس جان، پنیر جهش شیر است به جاودانگی. یه پنیر هم نشدی که بگم جاودانه ای پس اینهمه غرور رو از کجات در میاری؟
پ ن: برای بعد نوشت نظری ننویسید، اون الاغی که باید نظرشو بگه خودش فردا سر کار بهم میگه...