درباره مسخ شده
عادل رادمنش
مسخ در اغلب فرهنگهای لغت فارسی با چنین واژگانی تعبیر شده «دگرگون کردن صورت وتغییر آن به شکلی زشتر از حال ». در خرافه معادل سنگ شدن یا تغییر شکل ظاهری به دلیل بی تفاوتی یا اهانت به مقدسات به کار می رود . در زبان عامیانه به اشتباه فضایی بین گنگی و گیجی را پر کرده است . عهد کرده بودم از حقیقت بنویسم، از گذر انسانها وسایه ها، همان سایه هایی که با گذر زمان هر لحظه تنگ تر و تاریک تر می شوند. روزگاری از مه در صبح زمستانی کوهستان می نوشتم. زمانی می خواستم عادل بشمارند مرا، و امروز مسخ... چه فرقی می کند، اینجا هم مدخل زخمهای بشر بودن من است. با آثار هدایت به اندیشه های کافکا گره خوردم و امروز مسخ شدم. به دنیای مسخ خوش آمدید. ( به کامنتهای بدون آدرس هیچ پاسخی داده نخواهد شد )
  • صفحه نخست
  • آرشیو مسخ
  • تماس با مسخ
  • فید وبلاگ
نویسندگان مسخ
  • عادل رادمنش
آخرین مسخ نوشته ها
  • او یک تن ف ر و ش بود.
  • عبدالله کوچیک ( قسمت نهم )
  • مرد، سرت رو بگیر بالا، تو مایه افتخاری....
  • وراثتی از جنس لجن
  • عبدالله کوچیک ( قسمت هشتم )
  • عبدالله کوچیک ( قسمت هفتم ‌)
  • به شدت معتقدم
  • عبدالله کوچیک ( قسمت ششم )
  • سیگار، پول، خونه خودم...
  • عبدالله کوچیک (قسمت پنجم )
  • عبدالله کوچیک ( قسمت چهارم )
  • عبدالله کوچیک ( قسمت سوم )
  • عبدالله کوچیک (قسمت دوم )
  • عبدالله کوچیک ( قسمت اول )
  • این پست به شدت شخصیه...
  • مسخ
  • اسم پست رو خودت انتخاب کن
  • درود 91
  • بدرود 90
  • آره عزیزم، سال نو تو هم مبارک باشه
  • کشتی رانان ما
  • اثیری یا لکاته؟
  • سه گانه آن س... خندان
  • مراسم خواستگاری
  • لطفاً این پست را جدی نگیرید (2 )
  • لطفاً این پست را جدی نگیرید...
  • درد و دلهای پسرک دهه شصتی
  • تلخند
  • Revolution
کلمات کلیدی مطالب
  • دلنوشته (٩)
  • مسخ شدگان (٩)
  • ناگفته ها (٥)
  • نا گفته ها (٤)
  • تلخند (۱)
  • مونا (۱)
  • مسخ (۱)
  • مرد (۱)
  • لینک (۱)
مسخدونی
  • عناوین مسخ
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
دوستان مسخ
  • Get out of my way
  • اشـــعار طنــــز فــارســـــي
  • آهنگ آشنا
  • اینجا چراغی روشن است
  • اینجا مدرسه نیست
  • بازی های آنلاین
  • به رنگ عشق
  • پارادایز 777
  • پوپک
  • توهمات یک آمیب 46 کروموزومی
  • خاطرات کپک زده
  • خاطرات من
  • دنیای رنگی
  • دنیایی از ناگفته ها
  • روزهای زندگی من
  • زنان کوچک
  • سامان
  • سر و ته
  • سقف کبود
  • سلول بی مرز
  • سیب ترش
  • شیروانگرد
  • طراوت تک درخت
  • فیتوپلانکتون
  • فیلو هیستوریا
  • قاصدک
  • کالسکه چی
  • کرم ترک پای جی
  • کشکول نهایی شیخ
  • کشکول، آبدوغ خیار
  • مژگان کرجی
  • مشاوره خانواده
  • من یک دختر اپی لپتیک هستم
  • میخوام بمونم
  • نسوان مطلقه معلقه
  • نوشته های همایون رقابی
  • هراز نیوز
  • یادداشت های گمشده
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی مسخ



دنیای مسخ
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی،به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ،لحظه ها عریانند.به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز !
او یک تن ف ر و ش بود.
نویسنده: عادل رادمنش - ۱۳٩۱/٢/۱٦

این داستان رو سال گذشته در وبلاگ سابقم منتشر کردم و در این پست تصمیم گرفتم در وبلاگ جدیدم باز پخشش کنم. این داستان کاملاً خیالی اما واقعیه...

 

شهر من شهر چندان بزرگی نیست اما با هجوم روستایی های زمین فروخته ای که یک شبه چندمیلیارد تومان صاحب شده اند و بدون آنکه فرهنگ استفاده از پول و فرهنگ شهر نشینی را بدانند پا به شهر گذاشتند و هر لحظه با پول باد آورده شان خودکشی می کنند، همچنین با پیدایش انواع و اقسام موسسه آموزش عالی و دانشگاه و... در عرض مدت کمتر از ده سال به یکباره جمعیت شهرمن رشد قابل توجهی کرد و با این رشد بر تعداد چهره های غریبه مدل به مدل و انواع و اقسام تیپ و قیافه و پوشش و آرایش و ... به مراتب افزوده شد و در کل باید گفت که این اختلاط نامیمون یک ناهنجاری اجتماعی و فرهنگی شگفت انگیز و نامطلوب را بوجود آورد که در حقیقت ساختار جمعیتی طایفه ای و اصیل شهری ما را تا حدود زیادی تغییر داده است و در این بین فرصت خوبی برای برخی از اشخاص که نمی دانم چه خطابشان کنم ایجاد شده است که در این آب گل آلود ماهی بگیرند، آن هم به چه درشتی. بعضی از این چهره های جدید خیلی زودتر از آن چیزی که تصور می شد تبدیل به چهرهایی آشنا و همیشگی برای معابر و میادین و خیابانهای نام آشنای شهرمان گردیدند و تنها یک بوق یا چراغ و یا گاهی یک نگاه کافیست که زمینه ساز اتفاقات خاص وداغی گردد که نگارش این اتفاقات خاص و داغ و شرح جزئیات آنها ممکن است منجر به ف ی ل ت ر شدن یک وبلاگ شود. اما نگاهی فراتر از آنچه که نگاه عام نامیده می شود می تواند داستان را به شکلی کاملاٌ متفاوت بازگو کند.

 


ادامه مسخ نگاره ...
مسخ نوشت شما ()



عبدالله کوچیک ( قسمت نهم )
نویسنده: عادل رادمنش - ۱۳٩۱/٢/۱۳

عبدالله بعد به زبون آوردن این جملات لحظه ای بفکر فرو رفت و انگار که به یکباره از رویا خارج شده باشه گفت:

آره اون روز صدیقه نتونست بیاد اما فردا روز شانس من بود و خوشبختانه صدیقه اومد. معمولاً کارگرها بعد خوردن نهار یک ساعتی استراحت میکردن که این یک ساعت رو در زیر درختهای بلند و پر شاخ و برگ اطراف مزرعه میگذروندن و این زمان بهترین لحظه برای ملاقات با اون به حساب میومد. اون روز هم با نا امیدی از اومدن صدیقه زیر یکی از درختهای نارنج لم داده بودم که متوجه تکون خوردن شاخ و برگهای اطرافم شدم و چند ثانیه بعد من و صدیقه زیر درخت نارنج نشسته بودیم و خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم با هم گرم گرفته بودیم.


ادامه مسخ نگاره ...
مسخ نوشت شما ()



مرد، سرت رو بگیر بالا، تو مایه افتخاری....
نویسنده: عادل رادمنش - ۱۳٩۱/٢/۱٠

 

 
استقبال دانشجویان بسیجی از دیپلمات ِ شناگر و دلاور در فرودگاه امام

حکمت الله قربانی دیپلمات سفارت ایران در برزیل که در زمینه تفاوت فرهنگی در استخرهای برزیل برای ملت همیشه در صحنه و شهیدپرور ایران افتخارآفرینی کرده بود بامداد چند روز پیش وارد کشور شد و به گرمی مورد استقبال دانشجویان عدالت‌خواه قرار گرفت!!!

به گزارش خبرگزاری دلاورمردانِ شیعه‌نیوز هواپیمای حامل دیپلمات‌ سفارت ایران در برزیل که به علت سوءتفاهم فرهنگی روز شنبه گذشته در استخر شنای مختلط یک باشگاه خصوصی به گفته شاهدان عینی، با تظاهر به شنای زیر آبی، "اندام شخصی" چهار دختر نوجوان نه تا پانزده سال " را "لمس کرده" و مظلومانه از برزیل اخراج شده بود ساعت ۲:۴۰ دقیقه صبح چند روز پیشا وارد فرودگاه امام خمینی تهران شد.

 

***************************************************

بعد نوشت1:به نظرات این پست پاسخی داده نخواهد شد. تصویر خود گویای حقایق است.خنثی

بعد نوشت 2: داستان عبدالله کوچیک هر پنجشنبه منتشر می گردد

مسخ نوشت شما ()



وراثتی از جنس لجن
نویسنده: عادل رادمنش - ۱۳٩۱/٢/٧

جالبه!

توی جامعه ای زندگی میکنیم که اکثریت تصور میکنند بلیط بهشت از همین الان تو دستشونه! یه مدتیه در هر دو دنیای واقعی و مجازی ( البته جای این دو تا برام عوض شده ) با هر کسی صحبت می کنم اون لابلای حرفاش متوجه چند تا نکته میشم.

یک: تنهایی

دو: نا امیدی

سه:افسردگی

چهار:خشونت

پنج:کم حوصلگی

شش:عدم رضایت

هفت: بی ایمانی

هشت:کم طاقتی

بی برو برگرد در شرایط فعلی هر یک از ما یکی یا چند تا از خصوصیات بالا رو داریم... باور کنید بعضی از روزها با آدمهایی روبرو میشم که بخاطر مشکلات زندگی چهرشون شبیه معدن زغال سنگی شده که توش دینامیت کار گذاشتن، اما باز هم برای ادامه داستانی که یک شب توی رختخواب والدینشون کلمه اولش نگارش شده به آب و آتیش می زنند تا شاید یه جوری این داستان مسخره رو به سرانجام برسونن. جالب اینجاس با اینکه خودشون از این داستان رضایت ندارن اما در یک شب سرد زمستانی یا شایدم گرم تابستونی میشن نویسنده کلمه اول داستان یکی یا چند تا دیگه و برای هر کدوم از این داستانها یه اسم انتخاب می کنند و ...

نمیدونم واقعاً اینکار چه معنایی داره؟ اینکه من و تو بخاطر پاسخگویی به یه سری از احساسات! عواطف! خودخواهی! دوام زندگی مشترک! حس مادر یا پدر بودن! داشتن خانواده!... اصلاً هر اسمی که دوست داری روش بذار.

همیشه وقتی روز اول فروردین میاد نگاهم به زوج های جوانی هستش که لباسهای نو و ارزون قیمتی به تن دارن و معمولاً یه بچه توی بغل و یکی هم توی دست کنار خیابون وایسادن و منتظرن یه ماشین زرد رنگ از راه برسه که اونا رو سوار کنه و برسونه به خونه مامان بزرگ و دایی و عمه و...اسمشم میذارن عید دیدنی!، همیشه این موقع نه توی دلم بلکه خیلی بلند و رسا میگم: خب مرتیکه بی شعور تو که نداشتی چرا دو نفر دیگه رو بدبخت و اسیر خودت کردی که این موقع گوشه خیابون کف کنید و چشمتون میخ شه به پبچ جاده که شاید یه ماشین قراضه سر برسه و ...این موقع هستش که مادرم میگه آخه به تو چه بچه؟ مگه تو فضول زندگی مردمی؟ حواست به رانندگی خودت باشه، مواظب باش نزنی و همینجور که یک بحث دراماتیک اجتماعی فلسفی بین من و اعضای خانواده بالا گرفته یهو  یه موتوری که یه گله آدم قد و نیم قد که نمیدونم بگم توش نشستن یا سوارش شدن با یه صدای دلخراش از کنارم با یه سرعت عجیب رد میشه  و در آخر فقط تصویر باسن گنده (اونم به چه عظمت ) یه زن همه شعاع دیدم رو میگیره که معمولاً آخرین سرنشین چنین موتوری محسوب میشه و من اینبار بخاطر اینکه روز اول عید رو به کام شخصیتهای داستان زندگیم تلخ نکنم خیلی آروم و بی صدا با خودم فکر میکنم که حتم به یقین طرف نه گواهینامه موتور داره ونه وضعیت بیمه و پلاکش روشنه و موتورشم دست کم 6 ماه از طول سال رو توی تعمیر گاه یا پارکینگ موتورهای توقیف شده میگذرونه.

حالا این تازه قسمت خوب و شیرین این داستانه، اگه بخوایم توی بعضی از این داستانها ریز بشیم کلی سویا جای گوشت تو ماکارونی میشه دید و کلی اجاره خونه های زیر پارکینگی عقب افتاده  و یه عالمه اقساط  پرداخت نشده جور واجور، کلی روزهای پر تنش و هزاران زندگی روزمره شده با طعم تلخ خیانت، فحشا و اعتیاد و بوی شهوت زای مخدر یا محرک شیشه، تعهدات کتبی به پدر زن با اسانس متادون و ساعتها ایستادن زیر آفتاب و بارون پشت در زندان برای 7 دقیقه ملاقات تلفنی با بابا یا آقا پشت میله های زنگ زده و دستهای پینه بسته و سوتینهای سگک شکسته و عادت ماهیانه های 9 ماه به 9 ماه، سیگارهای فیلتر نازک کارگری با طعم یونجه های تیر تاش، وراثت های اجباری و فرارهای اختیاری، کورتاژهای سنتی و عروسهای 10 شایدم 12 ساله و کاندوم های تأخیری آناناسی تو کیف زنونه! وتعیین نرخ های هول هولکی توی ماشینهای دو دره شاسی بلند برای جسم و جون! (منظور حاشیه رون ). صفهای طولانی بربری و چادرهای رنگ و رو رفته گل گلی، شناسنامه های شلوغ و قسم های دروغ ...خونشون میشه زندان دختراشون و نوانخانه زنهاشون، اکثرشونم وقتی 35 سالشونه میشن بابا بزرگ! ثروتمندان فامیل زیاد دارن و فقرا بچه...آقا من نمیدونم چرا اینجوریه؟ همه به دنیا فحش میدن اما دو دستی چسبیدن بهش.

الان که فکر میکنم میفهمم چرا زمانیکه بدنیا میائیم نمیتونیم حرف بزنیم، چون هممون حیرت زده هستیم و معمولاً یکسال و نیم طول میکشه تا از بهت این دنیا بیائیم بیرون. اینها رو نوشتم که بگم معتقدم آدم وقتی نداره، وقتی فقر یکی از ارثیه های اصلی زندگیشه، وقتی در آمد چندانی نداره و بدتر از اون امنیت شغلی نداره، نباید نباید نباید ازدواج کنه. امروز آبدارچی یکی از شرکتهایی که سابقاٌ توش کار میکردم رو دیدم که دقیقاً احساس کردم چهرش شبیه معدن زغال سنگی شده که توش دینامیت کار گذاشتن. بعد اینکه یکی دو جمله رد و بدل شد بهم گفت مهندس بیکار شدم، 6 سر عائله دارم، کار سراغ نداری؟ گفتم: چرا ندارم، همین فردا اسبت رو زین کن بفرستمت کارگری تهران یا جنوب. یه کمی منو من کرد و چینی به پیشونیش داد و گفت: میدونی که مریض احوالم و جون کار سنگین رو هم ندارم و ...

شمارشو گرفتم که اگه جایی کار سبک با حقوق بخور نمیری پیدا شد خبرش کنم، با خودم فکر کردم این مرد که همیشه اینجوری شکسته و داغون نبود، یه روزی جوان و سرحال بود و در عین حال فرزند یه وراثت از جنس فقر که متأسفانه خودشم یکی از زنجیره های این تسلسل باطل شد و دردش رو مثل یه ویروس به جون بچه هاش انداخت. یه زمانی میگفتن شما ازدواج کنید خدا خودش روزی رسونه، منکر این هم نمیشم که بعضی ها با دست خالی به خیلی چیزها و جاها رسیدن اما مگه چند درصد چنین اتفاقی براشون میوفته؟ تازشم اون قدیم بود، حالا چطور؟ بلانسب شما زنهای امروز صداشون لبریز از پوله، با عشق و این حرفهای شیک چند روز میشه یه زن رو آروم نگه داشت؟ من به این میگم وراثت کثیف، وراثتی از جنس عقده های جور واجور و حقارتهای رنگارنگ، وراثتی از جنس لجن...

 

پ ن: دنباله عبدالله کوچیک چند روز دیگر...

 

 بعد نوشت1:               

همه باهم در کنارهم با یاری هم اتحاد خودمان را نشان دهیم .قرار شده در تاریخ 8، 9 و 10 اردیبهشت، برابر با 27 و 28 و 29 آوریل عکس پروفایل خودمان رایک شکل کنیم .از شما هم خواهش میکنم در این تاریخ عکس پروفایل خودتان رو ذر شبکه های اجتماعی و مخصوصا فیسبوک عوض کنید...اتحاد ایران و ایرانی را با هر چه پرشور تر کردن این حرکت به جهانیان ثابت کنیم.

 

بعد نوشت2:

وبلاگ بوفستان من و سروش مدتی پیش ف ی ل ت ر شد، در سالمرگ هدایت بزرگ تصمیم گرفتیم که این وبلاگ ادبی رو مجدد راه اندازی کنیم. برای خواندن پست های بوفستان جدید اینجا را کلیک کنید


ادامه مسخ نگاره ...
مسخ نوشت شما ()



عبدالله کوچیک ( قسمت هشتم )
نویسنده: عادل رادمنش - ۱۳٩۱/٢/٥

اما چی عبدالله؟

دیدم هیچ صدایی از عبدالله خارج نمیشه و دستش رو زده زیر چونه و مثل یک دانشمند اتمی در حال فکر کردنه! سگرمه هاشم تو هم بود. گفت:

خب عادل میخوام بقیه ماجرا رو بهت بگم اما دلم نمیخواد از این جای ماجرا به بعد قضاوت بدی در مورد من بکنی، من هم یه آدم هستم با همه خصوصیات و ویژگی هایی که در هر انسان طبیعی میتونی پیدا کنی، فقط...

عبدالله فقط رو با حسرتی خاص گفت و سکوت کرد، من میفهمیدم معنی این فقط یعنی چی، ولی قادر نبودم در موردش حرفی بزنم، قادر! در حقیقت قضیه سر جرأت بود، شاید هم شهامت! چشمم به سقف کبود آسمون دوخته شده بود وستاره هایی رو می شمردم که گاهی از پشت ابرها میومدن بیرون و یه دالّی می کردن و باز هم  شتابزده پشت ابرهای تیکه پاره  قایم می شدن و من از این پایین اونها رو رصد میکردم و میشمردم،  بعد از چند دقیقه سکوتی که بینمون حاکم شده بود رو کردم به عبدالله و گفتم دوست نداری ادامه ماجرا رو تعریف کنی؟

عبدالله خیلی آهسته نگاهش رو به من دوخت و سرفه خشکی کرد، بعد کف دست کوچیک اما تُپلش رو روی پیشونی بزرگش کشید و گفت:

رفیق تا حالا شده توی موقعیتی قرار بگیری که نه راه پیش داشته باشی و نه پس؟

گفتم: اوه زیاد، تا دلت بخواد.

 خندیدم و دستم رو دور زانوهام جمع کردم و گفتم:


ادامه مسخ نگاره ...
مسخ نوشت شما ()



عبدالله کوچیک ( قسمت هفتم ‌)
نویسنده: عادل رادمنش - ۱۳٩۱/۱/۳۱

اول نوشت: به دلیل استقبال دوستان از داستان " عبدالله کوچیک " این داستان دو روز زودتر منتشر گردید.

 

نفسم به شماره افتاده بود و عرق سردی روی پیشونیم نشست، دروغ نمیگم حسابی ترسیده بودم، ترس با تاریکی در آمیخته  بود و همه این احساس رو به ضربان قلبم که لحظه به لحظه بیشتر می شد منتقل می کرد؛ در ذهنم منتظر هر اتفاق ناگواری بودم که صدای آشنایی در گوشم طنین انداز شد و قدری آرامش یافتم.

-          عبدل!، حضرت پیغمبر به کوه فرمود: بیا، کوه نیامد. فرمود پس من پیش تو می آیم.

حبیب آقا در حالی که نامتعادل نشون میداد و لرزش شدیدی در دستهاش احساس می شد با پیچ و تاب محسوسی کنار من بر روی زمین نشست، به عبارتی ساده تر زمین خورد و بوی الکلی که از دهنش متصاعد می شد تمام فضای پیرامونم را پر کرد. حبیب با چشمانی که بی شباهت به کاسه خون نبود لبخندی به چهره سیاه سوخته اش نشوند و گفت:

عبدالله بیا یه پیک بزن. این متاع درمون هر چی درده، این اکسیرعصاره شادمانیه، ویسکی که خوب باشه از خانواده آدمم عزیزتره...

گفتم: نه حبیب آقا اهلش نیستم. یه چند بار خوردم بهم نساخت با عرض معذرت تگری زدم، بهم نمیسازه.

حبیب آقا پوزخندی زد ورنگ صورتش مثل چراغ راهنما چند بار سرخ و سیاه شد و دستی بر کله بی مو و بینی بزرگش کشید و گفت:

تو هم اهلش میشی، مگه من اون روزی که دنیا اومدم اهلش بودم! مگه روزی که ننه ام منو انداخت میخوردم؟ نه عبدل نه، زمونه با من کاری کرد که اینجوری شدم. بذار زن بگیری و یه موجود مکار به اسم زن بیاد توی زندگیت، اون وقت بهت میگم. هنوز زوده پسر، هنوز خیلی زوده.

بعد آه بلندی کشید و کله بزرگ و کچلش که روی گردنش لق میزد رو تکون تکون داد و گفت: حتماٌ از خودت میپرسی که من این موقع شب اینجا چیکار میکنم، آره؟

 


ادامه مسخ نگاره ...
مسخ نوشت شما ()



به شدت معتقدم
نویسنده: عادل رادمنش - ۱۳٩۱/۱/٢۸

به شدت معتقدم هر زن یا دختری که به صورت دائمی گوشی موبایلش سایلنته یه ریگ خیلی بزرگ توی کفشش داره اونم به چه بزرگی. چند خط داشتن ( بیشتر از 2 خط ) هم شامل همین داستان میشه.

 به شدت معتقدم هر زنی که بعد از اولین ملاقات بهت میگه که احساس میکنه خیلی وقته میشناسه تو رو، میخواد سرت  یه کلاه بذاره این هوااااا.

 به شدت معتقدم دختری که باهات دوست میشه و تا یکماه هیچ خط سیر تعریف شده ای رو توی رابطه مشخص نمیکنه (ازدواج، س ک س، مسائل مالی و یا هر سه تاشون) آدم بسیار خطرناکیه و باید خیلی زود باهاش کات کنی.

به شدت معتقدم دختری که بعد یکماه خط سیرش رو مشخص کرد و همون سه تای بالایی بود ولی از نوع وقیحش، چاره ای نیست جز اینکه باز هم باهاش کات کنی.

به شدت معتقدم اگر دوست دختر یا زنتون هوای رانندگی به سرش زد جلوش نایستید چون در فرصت مناسب چنان جبران میکنه که هرگز تصورشم نمی کردید. ( خواهرتون هم میتونه شامل این یه مورد بشه )

به شدت معتقدم از تلفن خونه با هیچ دختری که کمتر از سه ماهه میشناسیدش تماس نگیرید چون بعدها به شدت بر علیه خودتون ازش استفاده میکنه. ( در نبود شما در منزل و یه دیالوگ همراه با اشک و ناله و آه با نسوان منزلتون که صد البته منجر به چند شب خوابیدنتون در ماشینتون خواهد شد )

به شدت معتقدم نود درصد دخترها اول آشنایی یه اسم قلابی به ریش آدم میبندن، حالا این چه فلسفه ای داره خدا عالمه!

به شدت معتقدم اگه در طی یه تماس یا پیامک اشتباهی با دختری آشنا شدید زیاد و به سرعت باهاش تریپ برداشتید، زیاد به فیس طرف مقابلتون دل خوش نکنید چون معمولاً از کیفیت لازم جهت رویا پردازی شما برخوردار نیستند اگر هم کیفیت لازم رو داشته باشند حتم به یقین روسپی تشریف دارند که صد البته بدتر از مورد اوله چون دوستی با روسپی ها بزگترین حماقت همه تاریخ بشریته... ( مخصوص آقایون ظاهر گرا )

به شدت معتقدم اکثر دخترهای آذری اول آشنایی میگن: مامانم اصالتاً باکویی هستش، بابام ترک تهرانه!!!! بعد ها میفهمی که بچه یکی از روستاهای پارس آباد مغانه...!!!

به شدت معتقدم دخترهای رشتی بهترین گزینه برای دوستی هستند چون خیلی زود با مامانشون صمیمی  میشی و میتونی بری دم در خونشون دنبالش و باباشم وقتی کنارت پارک میکنه خودشو میزنه به کوچه علی چپ و بجای اینکه تو خجالت بکشی با بترسی بابای طرف این حالتها رو داره...

به شدت معتقدم که مردها و زنها دست کم در یک مورد اتفاق نظر دارند. هیچکدوم به زنها اعتماد ندارند.

به شدت معتقدم زنی که دلش رو به تو بخشید دیگه از بقیه جسمش رهایی نخواهی داشت. (این یه مساله رو به شدت جدی بگیرید چون عواقبش تا پایان عمر باهاتون خواهد موند )

به شدت معتقدم یک چیز هست که زنها هرگز نمی توانند از مردها بگیرند، مازودتر می میریم.

به شدت معتقدم به شغلهایی که مردها با طیب خاطر به زنها واگذار می کنند باید با سوء ظن نگاه کرد.

به شدت معتقدم همینکه دیگه نتونستی چیزی رو از زنی پنهان کنی بدون که کارت تمومه و عاشق اون زن شدی.

به شدت معتقدم که اگه دست زنی را باز بذاری، به سرعت تو رو در دست میگیره.

به شدت معتقدم به محض اینکه به نود درصد دخترها بگی دوسشون داری سه سوته ازت میخوان یه شارژ بخری براشون بفرستی. ( این عمل ممکنه تا مدتهای مدید ادامه داشته باشه پس وقتی داری برای اولین بار اینکار رو با خوشحالی و رضایت خاطر انجام میدی فکر فردا و فرداها هم باش پسر خوب )

به شدت معتقدم نود و نه درصد دخترها تا بفهمن طرف عاشقشون شده براش بازی در میارن و میخوان مادر بچه هاش باشن و مستقیم میرن سر جنسیت بچه و انتخاب اسم...

به شدت معتقدم اکثر خانمهای بلاگر معمولاً نیت اصلی خودشون رو به قلم نمی آوردند، مگر در پی نوشت.

به شدت معتقدم دختر یا زنی که بهت میگه  بی خیال بیا در لحظه خوش باش به احتمال زیاد یه مشکل اخلاقی بزرگ داره.

به شدت معتقدم که اگه "سیمون دوبوار" بعضی از خانمهای ایرانی رو می دید یه تجدید نظر اساسی بر روی نوشته هاش میکرد و بی خیال یه سری از داستان هاش می شد.

به شدت معتقدم اکثر خانمهایی که این پست رو خوندن توی دلشون بهم فحش دادن اما من به شدت  به سطرهایی که نوشتم معتقدم و تک تکشون رو از نزدیک لمس کردم.

به شدت معتقدم ته قلبتون همه اینها رو قبول دارید، پس برای حفظ ظاهر هم که شده یه نظر منصفانه بنویسید.

 

پ ن : ادامه عبدالله کوچیک 2 اردیبهشت منتشر می گردد.

بعد نوشت1: با عرض پوزش فراوان از دوستان بابت اشتباه در ماههای سال. همش تقصیر برادر زاده شیطونم باران خانمه...

 

 بعد نوشت2:

 

در زندگی نیازی به انتقام نیست؛

فقط منتظر بمان؛

آنها که آزارت می دهند، سرانجام به خود آسیب می زنند؛

و اگر بخت مدد کند، خداوند اجازه می دهد تماشاگرشان باشی

 

مسخ نوشت شما ()



عبدالله کوچیک ( قسمت ششم )
نویسنده: عادل رادمنش - ۱۳٩۱/۱/٢٥

سرم رو که کمی هم درد گرفته بود بالا آوردم و با ترس به مانع روبروم نگاه کردم.

-          عبدالله تو معلومه امروز چیکار میکنی؟

اصغر داداش در حالی که نگاه معنی داری بهم کرد ادامه داد:

-          فکر کردی متوجه کارهات نیستم عبدالله؟ شب میخوام باهات صحبت کنم، پسر من سیزده ساله که دارم با این مردم کار و زندگی میکنم، میفهمی چی میگم؟ امشب میخوام برات یه سری مسائل رو بشکافم تا دچار شبهه نشی.

بعد بدون اینکه منتظر واکنش یا جوابم بمونه روشو برگردوند و رفت که بره.

 

نمیدونم چرا اما یه لحظه توی دلم آشوب شد. اصغر داداش عزیز من بود و از من چهارده سالی بزرگتر بود، بچه اول سید و سادات محسوب می شد و برای همه خانواده قابل احترام و دوست داشتنی بود. مرد زحمتکش و سرد و گرم چشیده ای بود که دونه دونه آبجی ها رو با همون دستهای پینه بسته و زحمتکشش عروس کرده بود و به خونه بخت فرستاده بود، دعای خیر همه پشت سرش بود اما زمونه باهاش بد تا کرد به عبارتی ساده تر یعنی از بد روزگار توی زندگی زناشویی یه شکست خورده محسوب می شد. زمانی که اون بیست و هشت سالش بود زنش هیجده سال سن داشت و روزی که اون سی و هشت سالش شد، دیگه زن بیست و هشت ساله ای نبود که بهش بگیم عروس خانواده.تنها برادرم بود و من بهش خیلی مدیون بودم.

زن داداش زهرا، همون زنی که بچه محل حبیب آقا محسوب می شد، یه دختر روستازاده بود که یه روزی مثل بقیه دخترهایی که به مزرعه میومدن برای کار به مزرعه های اجاره ای ما اومد و با دلبری های گاه و بیگاهش کاری با دل اصغر داداش کرد که داداش شبها زیر نور ماه می نشست و نی لبکش رو میذاشت رو لبش  و نوای پرسوز و گدازی رو در فضا پراکنده می ساخت. این ماجرای عاشقانه خیلی زود به وصلت ما با خانواده زهرا منجر شد و زهرا خانم رامسری شد عروس خانواده.

سالها گذشت و عروسک ما زن بزرگی شد و درس خوند و دانشجو شد وبه اصطلاح دانشگاهی شد و کم کم اصغر داداش به چشمش یه کشاورز ساده و معمولی و بی سوادی بود که ازش ده سال بزرگتره، اصغر داداش شوهری بود که نه بلد بود لباسهای مد روز بپوشه و نه میتونست حرفهای قشنگ عاشقانه براش بزنه و شبها  قبل رفتن توی رختخواب برای لحظات عاشقونشون شمع روشن کنه.  عروسک ما بعد چند سال  با وجود یه دختر پنج ساله احساس کرد که اصغر داداش اون مرد رویایی که خیال می کرد نیست،احساس کرد مسیر رو اشتباهی اومده و اصغر داداش برای اون مرد ایده آلش نیست. داداشم براش کم بود، اون دیگه حالا یه دختر روستایی که تابستونها توی زمین شالی کار میکرد نبود و فراموش کرد که چه کسی اون رو به اونجا رسونده و روزها برا ی زندگیشون عرق میریزه تا پول شهریه دانشگاه آزاد خانم رو دربیاره و شبها بچه داری می کنه تا اون دختر روستایی درس بخونه و بشه خانم پرستار، بشه لیسانس، بشه تحصیلکرده اجتماع.

اما حیف که ما آدمها فراموشکاریم، ما آدمها زود خوبی های دیگران رو از خاطر میبریم و فراموش میکنیم که کی بودیم و از کجا اومدیم! زهرا هم یکی از همون تازه به دوران رسیده هایی بود که نه قدر شناس بود و نه قانع...

از گوشه و کنار به اصغر داداش میرسوندن که زهرا با دکترها و همکاراش روابط غیر عادی داره اما اصغر داداش اینقدر دل پاک بود که باور نمی کرد زهرا چنین انسانی باشه و هر وقت کسی جرأت میکرد و بهش میگفت صحنه غیر طبیعی دیده  تنها جواب اصغر داداش بهش این بود که تا خودم به چشم نبینم باور نمیکنم.

هیچوقت یادم نمیره روزی رو که اصغر داداش به چشم دید. اون روز یکی از روزهای سیاه زندگی همه ما بود. روزی بود که هنوز هم که هنوزه نمیتونیم هضمش کنیم. شاید طبیعی این بود که یه تفنگ برداره و یه گلوله توی سر زهرا خالی کنه اما تنها کاری که کرد این بود که هانیه دخترشون رو از زهرا بگیره و بهش بگه به سلامت. اصغر داداش از اون به بعد به همه آدمها بد بین شد، شکاک و بد دل شد، عصبی و زود جوش شد. اصغر داداش بعد اون دیگه اصغر داداشی که میشناختیم نشد. کمر سید جلو دوست و فامیل خم شد، سید خانم سکته کرد و تا مدتها گوشه بیمارستان افتاد و من سکوت، مثل همیشه سکوت...

حالا اصغر داداش میخواست بهم چی بگه؟ اصلاٌ چی دیده بود که بهم شک کرد و حرف حسابش چی بود؟

اینقدر فکرم درگیر این اما و اگرها شده بود که نفهمیدم کی شب شد. شب توی اتاق کوچک گلی سر سفره شام نشسته بودیم و من با بی میلی با عدسی که سید خانم درست کرده بود بازی بازی میکردم، اتفاق و حرف امروز به کلی اشتهای منو کور کرده بود و لذت همصحبتی با صدیقه به شدت کمرنگ شده بود. اصغر داداش که متوجه این حالت من شده بود رو کرد و بهم گفت:

عبدالله شامت رو بخور میخوام دو تایی بریم بیرون توی این هوای خوب یه چرخی توی شالیزار بزنیم.

بعد یواشکی یه چشمک بهم زد و یه لبخند گوشه لبش نقش بست. این حالتش کمی بهم قوت قلب داد و از اون حالت اضطراب خارج شدم. بعد شام اصغر داداش نگاهی بهم انداخت و آروم زیر لب گفت میرم بیرون منتظرتم، زود لباس بپوش بیا.

شب زیبایی بود، قرص کامل ماه در آسمان خودنمایی میکرد و مشت مشت ستاره در آسمان میدرخشید، نسیم خنکی صورتمون رو نوازش میداد و عطر شبدرهای وحشی که زیر پاهامون لگد مال شده بودند توی فضا میپیچید. صدای شُر شُر آب از کنار نهر به گوش می رسید و به این سمفونی زیبای طبیعت جلای خاصی میبخشید. اصغر داداش دستش رو به سمت جیب پیراهن نخ نما شده اش برد و یه نخ سیگار چروکیده و خم شده از جیبش به بیرون کشید و بدون اینکه نگاهم کنه به سرعت روشن کرد. به همراه خروج اولین بازدم دود سیگار صدای اصغر داداش هم با دود به سمت من مسیرشو پیدا کرد و اولین کلمات اینجوری توی گوشم نجوا کرد.

-          عبدالله، داداش، آدم باید توی زندگی یا قوچ باشه شاخه بزنه، یا میش باشه دنبه بجنبونه...ولی آدمهایی مثل ما، نه قوچیم و نه میش. اگه میش م هستیم اصلاً دنبه نداریم... دهنمون مثه یه چاه تاریک و بی انتها همیشه خدا برای روزی باز مونده. یه مشت زارع بدختیم که زراعتمون هم زراعت نیست. کسی رو نداریم که حرفمون رو بفهمه. کسی نیست که جایی کارمون لنگ شد به دادمون برسه...

بعد پیشانی بلندشو چینی داد و زل زد توی چشمم نگاه کرد و با آرامش خاصی گفت:

عبدالله، میدونی اینها رو کی فهمیدم؟ زمانی فهمیدم که زن سابقم رو با فاسقش دیدم و جز اینکه دو دستی محکم بکوبم توی سرم کار دیگه ای از من برنیومد. زهرا رفت و من موندم با یه دختر پنج ساله که مدام بهونه مادرشو میاورد و شباهت بی نظیری که به مادرش داشت مثل سوهان روح آزارم میداد، هنوزم میده اما اون طفل معصوم چه گناهی داره! ما بد بودیم، جفتمون بد بودیم، منی که نخواستم مثل اون بشم و اونی که نخواست مثل من بمونه، عبدالله ما جفتمون بد بودیم، توی نابودی یه رابطه هر دوطرف مقصر هستن و فقط تنها چیزی که این وسط وجود داره همون  قضیه درصد تقصیر طرفهاست، یکی ده درصد یکی دیگه هم نود... گاهی هم پنجاه پنجاه، اصلاً چه فرقی میکنه! مهم اون طفل معصومه که بدون تقصیر شده قربونی دو نفر آدم مقصر.

نمیخوام این چیزها رو مدام تکرار کنم وباعث آزار خودم و دیگران بشم اما من، منه اصغر که یه آدم بی سوادم اینو خوب فهمیدم که برای ازدواج باید فرهنگ دو نفر با هم بخونه، باید مفهوم بد و خوب در فرهنگشون یکسان باشه. منه اصغر امروز بعد تحمل اونهمه بدبختی و سرشکستگی فکر میکنم که توی قلب همه آدمها یه سری تار وجود داره که اگه بلرزه آدم رو عاشق میکنه، همون بهتر که هیچوقت نلرزه...

عبدالله ما با مردم اینجا خیلی فرق داریم، درسته اینها هم مازنی هستن اما مازندرانی بودن فقط  یه اسم توی شناسنامه هاشونه، همه چیشون گیلانیه، زبونشون، فرهنگشون، شکل و قیافشون، غذاهاشون و از همه مهمتر اینکه خودشون هم معتقدن که گیلانی هستن و هیچ سنخیتی با ما ندارن...

کمی گیج شده بودم و اصلاً معنی حرفهای اصغر داداش رو نمیفهمیدم، برای چی داشت این حرفها رو به من میزد و منظورش از گفتن این حرفها چی بود؟ اما سکوت کردم تا داداش حرفهاشو ادامه بده تا ببینم آخرش به کجا ختم میشه.

اصغر داداش تند تند به سیگارش پُک میزد و لحظه به لحظه لحن صداش جدی تر می شد، حس میکردم به نوعی خشونت و عصبانیت هم با صحبتش قاطی شده.

-          آره عبدالله، مردم اینجا با ما فرق دارن، اینها به همه چی ما حسودی میکنن، به کارخونه هایی که توی منطقه ما وجود داره و اینجا نیست به تحصیلکردهای ما به رشد شهرهای شرق و مرکز استان و به اینکه اونها خیلی از مرکز دور هستن و بهشون توجه نمیشه، عبدالله مردم اینجا مردمان تنبل و تن پروری هستن که حتی عرضه کار روی زمین های خودشون رو هم ندارن و ما باید از کیلومترها دورتر بیاییم و زمینهاشون رو اجاره کنیم و براشون زراعت کنیم. اگه یه سال تهرانی ها برای تفریح و گردش نیان اینجا اینها به نون شب محتاج میشن، اینها جز کرایه دادن ویلا به تهرانی ها و جور کردن بساط عرق و ورق و بی ناموسی برای مسافرها هیچ هنر دیگه ای ندارن، اگه باز هم مثل اون سال که برف سنگینی اومد و مرکباتشون سوخت، باز هم مثل همون سال برف بیاد این مردم هیچ هنری ندارن که ازش پول دربیارن. مسافر که نباشه اینها یه مشت آدم بیکار و بی مصرف هستن که به هیچ اخلاقیاتی هم پایبند نیستن. عبدالله شاید باورت نشه اینها اینقدر بی عرضه هستن که توی تمامی شهرهای غرب رو هم بگردی به اندازه تعداد انگشتهای دست مکانیک و صافکار و نقاش درست و حسابی ماشین نمیتونی پیدا کنی و برای اینکارها باید بیان سمت ما تا منت ما رو بکشن که ما براشون اینکارها رو بکنیم. خودشون هم خوب همه اینها رو میدونن و برای همین به هوش و استعداد ما حسودیشون میشه و با ما خوب نیستن. داداش من چند سال به قول خودشون زاما یا همون داماد این مردم بودم و مثل کف دست با فرهنگ و روحیاتشون آشنا هستم و میدونم چه مردمی هستن. داداش اینها رو نگفتم که بگم آدمهای بد یا خوبی هستن نه، اصلاٌ اینها رو گفتم که بگم همه این مسائل ریشه توی فرهنگشون داره، همون فرهنگی که از تجاوز روسها تا به امروز با برخی مفاهیم  توی فرهنگشون ریشه زده و ما رو از مردم این منطقه جدا کرده.

اصغر داداش که دیگه از شدت ناراحتی صورتش سرخ شده بود و پلک چشمش هم شروع به پریدن کرده بود دستش رو  گذاشت  روی شونه من و گفت:

صدیقه رو سه سالی میشه که میشناسم، نگاه به ظاهرش نکن یه خورده خل وضعه. حبیب هر سال میاد و از من میخواد که بهش کار بدم. چاره ای هم نیست، حبیب مالکه زمین ماست و دلم نمیخواد هر سال با یه مالک جدید طرف حساب باشم، در ثانی حبیب شاید آدم جلفی باشه اما آدم بدی نیست. امروز دیدمت که باهاش صحبت میکردی، اینو گفتم که گفته باشم این زن مخش سه کار میکنه. حواستو جمع کن داداش، من خیر خواهتم و تو هم اینو خوب میدونی.

اصغر داداش این جمله آخر رو با یه غیض خاصی دوبار پشت سرهم تکرار کرد و گفت: بهم قول بده این مدت اینجا هستیم کاری نکنی که بعداً نشه درستش کرد، قول میدی؟

 راستش وقتی اسم صدیقه رو آورد اولش خیلی جا خوردم اما خودمو جمع و جور کردمو سرم رو آهسته بالا گرفتم با صدای خفیفی گفتم چشم، اصغر داداش هم مکثی کرد و نگاهی توی چشمام کرد بعد آروم دستشو گذاشت روی شونمو گفت دمت گرم و مثل شبح توی تاریکی محو شد و من دیگه صدای پاهاشو نشنیدم.

عادل تو نمیدونی توی چه برزخی گیر افتاده بودم، مدام حرفهای داداش تصویر می شد و جلو چشمم رژه میرفت، مدام چیزهایی رو که گفته بود توی مغزم مرور میکردم و با خودم میگفتم یعنی واقعاً صدیقه خله؟ دیوونس؟ اصلاً چه لزومی داشت که اصغر داداش اینقدر از فرهنگ و خصوصیات مردم اینجا برام گفت؟ چرا نمیخواد من با صدیقه صحبت کنم؟

توی همین فکرها بودم و داشتم دنبال یه جواب توی ذهنم برای اینهمه سئوال بی جواب میگشتم که احساس کردم دست یکی رو شونه هامه و توی تاریکی شب تمام موهای بدنم سیخ شد...

ادامه دارد...

 

 

 

بعد نوشت:

روزی دوستی بهم گفت تو از چه کسانی بیشتر از همه بدت میاد، اون روز هر چی فکر کردم شخص یا قشر خاصی به ذهنم نرسید اما امروز با موردی رو برو شدم که با اطمینان کامل میگم من از هر چی مهندس عمران پیر  بدم میاد چون این مهندسهای عمران که پیر میشن اکثرشون دماغ سر بالا و مغرور میشن و هر چی مهندس جوان میبینن میخوان نصیحتش کنند و بهش بگن تو چیزی بارت نیست. در این مکان به جرأت اعلام میکنم هر چی مهندس عمران پیر و پولدار توی زندگیم دیدم موجود بسیار نچسب و مزخرفی بوده. امیدوارم جناب مهندس ح بیاد وبمو بخونه تا بدونه چه نظری در مورد برخوردشون با زیر دستهاشون دارم. مردک تو هر وقت تونستی یه موس دستت بگیری بشین مهندسهای جوان رو مسخره کن...

خوشم میاد بدیهیات رو همیشه طوری مطرح میکنی که انگار کشف بزرگی کردی. مهندس جان، پنیر جهش شیر است به جاودانگی. یه پنیر هم نشدی که بگم جاودانه ای پس اینهمه غرور رو از کجات در میاری؟

پ ن: برای بعد نوشت نظری ننویسید، اون الاغی که باید نظرشو بگه خودش فردا سر کار بهم میگه...

 

مسخ نوشت شما ()



مطالب قدیمی تر »